سرد و گرم روزگار يك زن
يه زنم تو پستي و بلندي زندگي
ديروز برادر همسري و خانمش كه رفته بودن كربلا برگشتند
اصلا دلم نمي خواست برم برا استقبال آخه اصلا از اين جاريم خوشم نمياد و سر درد خيلي بدي هم داشتم ولي به چند دليل رفتم : 1- به خاطر همسري 2- به خاطر برادر همسري 3- چون واقعا دلم نمياد تو اينجور وقتا بي كار بمونم و بود و نبودم فرق نداشته باشه 4- خواستم برم بيرون يه هواي سرم عوض شه شايد سر دردم خوب بشه
خلاصه اينكه از ساعت 7 رفتيم و ساعت 1 مثل جنازه برگشتيم خونه ( دور از جون همسري) البته همسري خيلي خيلي بيشتر از من خسته بود و زود خوابش برد ولي من : به خاطر بادي كه بيرون مي اومد سر و صداي زيادي بود و من ياد صحنه هاي ترسناك فيلمي افتادم كه تازگي ديده بودم و خواب از سرم پريد
امروز هم دانشگاهم و شب هم خونه داداش همسري دعوتيم
انشاالله قسمت همه اونايي كه دوست دارن برن بشه
جواب به كامنت هاي پست قبل:
ستاره جان من هيچ كادويي نگرفتم به خاطر همون مشكلات قبلي
ليلي جان ممونم. ولي متوجه نشدم براي كدوم تيمتون هي تيمي خوبي هستم؟
روزانه نوشت :
يه چيزي بگم دعوام نمي كنيد؟
من ديروز تقريبا با همسر قهر بودم!!!!!!!!!!!!!!!!
آخه من با كلي ذوق و فكر درست كردن اون چيز كيك ها رفتم خونه توي راه كلي خريد كردم و وقتي رسيدم خونه تند تند موادپايه شو درست كردم همسر كه اومد بهش مي گم مي خوام اين كارو بكنم يه كم اخماش رفت تو هم و گفت از طرف اداره 100 تومن بهشون كارت هديه دادن و اون مي خواد اين پولو صرف كادو بكنه!!!!!!
يعني تصميمش رو هم گرفته بود و منو اصلا آدم ندونسته بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه روز آخر مي خواد اين همه خريد هم بكنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خيلي خيلي كلافه شدم و باز زديم به تيپ وتاپ هم
من بقيه كار كيك رو هم انجام دادم و رفتم باشگاه وقتي برگشتم خونه نبود زنگ زد كه بريم برا كابينت هاي خونه خريد كنيم رفتيم بيرون ولي من تمام طول راه ساكت بودم بعد هم يه سر رفتيم خونه مامان بزرگم و براش يه جعبه شكلات برديم هي هم همسر ميگه اين كمه بايد يه چيزي بخريم از اين زورم گرفته بود كه تو اون شلوغي ساعت 9 شب من كادو از كجا گير بيارم اگه اون روز كه من پيشنهاد خريد كادو رو دادم قبول مي كرد من وقت بيشتري براي تصميم گيري و انتخاب داشتم
خلاصه يه نيم ساعتي خونه مامان بزرگم نشستيم و بعد رفتيم خونه مامان همسري خواهرش هم اونجا بود
كيك رو هم بردم مامانش كه فقط يه قاشق خورد و گفت براش بده (تازه وقتي من تو آشپزخونه بودم به خواهر همسري مي گه بپرس توش چيه؟؟؟؟؟؟؟ انگار من لولو خورخوره هستم ازم مي ترسه؟؟؟؟ تازه قبل اون هم مي گفت نمي دونم چرا از اون شبي كه رفتيم بيرون حالم بده و سرگيجه دارم!!!!!!!!!!!!!!! مثلاً تيكه مي انداخت كه غذات خوب نبوده و يا سرد بوده در حالي كه اون شب من اصلاً احساس سرما نكردم ولي همه اونها انگار چله زمستونه رفته بودن زير پتو
(((( همسري يه مقداري پول گذاشت تو پاكت و به مامانش كادو داد اصلا نپرسيدم چقدر بود!!!!! گفت تو بده گفتم اين تصميم خودته خودت هم اجراش كن به من مربوط نيست))))
بگذريم بعد اون خواستيم خواهر همسري رو برسونيم كه تو راه پله ميگه : چرا تلو تلو مي خورم؟ حتما به خاطر چربيه كيكه است ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
همين جا اعلام مي كنم من پشت دستمو داغ مي كنم ديگه براي اينا خودمو بندازم تو زحمت و از اين چيزا درست كنم همون خورشت قيمه و قورمه براشون بهترينه
خودم هم اگه يه بار ديگه خواستم اين كار رو بكنم شما بهم ياد آوري كنيد
بعد كه اومديم خونه به همسر محل نذاشتم خيلي دلم پر بود ازش ظرفا رو شستم و نماز خوندم و رفتم تو تختخواب
همسر بد خواب شده بود در حالي كه خودم داشتم تلف مي شدم از زور خواب بيدار موندم تا بخوابه
ولي الان براش اس دادم كه ديشب خوب خوابيدي؟ميگه مهم نيست تو خوب خوابيدي؟
گفتم اگه مهم نبود بيدار نمي موندم تا بخوابي؟
خلاصه دلم طاقت نياورد و ازش عدر خواهي كردم دلم نمي خواد دوباره اون فكر سياه تو ذهنم رشد كنه و همش نيمه خالي ليوان رو بهم نشون بده
من مي خوام هميشه نيمه پر ليوان رو ببينم
اين ها رو هم اينجا نوشتم تا هم يادم بمونه و هم الان از دلم در بياد تا ظهر سر حال با همسرم برخورد كنم
دوست ندارم فاصله بينمون زياد بشه
آها راستي مامان خودم هم مسافرته ولي كيك اونا رو گذاشتم تو يخچال هر وقت اومد بهش بدم ( احتمالا امروز مياد) بهش با اس ام اس تبريك گفتم)
روزتون مبارك البته بيشتر به ماردان تبريك مي گم كه واقعا با صبرشون نشون دادن بهشت زير پاهاشونه
چند روزه كه اتفاق خاصي نميوفته و غير اينكه ما خوبيم و همه چيز داره خوب مي گذره حرف ديگه اي ندارم
البته با خوندن وبلاگ يه دوست http://donyayeleylie.blogfa.com/post-128.aspx( ليلي خانوم) خيلي تو فكر رفتم آخه چند روز پيش حقوق گرفتم و به همسر گفتم مي خوام از حقوقم برا مامان هامون كادو بخرم كه گفت امسال مي خوام كادو رو خيلي سبك بگيرم( قبلا گفتم كه ما به خاطر تكميل خونه مون خيلي خرج داريم و خيلي تو قرض افتاديم) كه من يه هو اعصبم به هم ريخت و ناراحت شدم و هي اتفاق هاي كوچيك ديگه هم پشت سرش اومد و جريان براي من بغرنج تر شد
وقتي كمي به خودم اومدم و اون همه ناراحتيمو تحليل كردم ديدم فقط به خاطر حرف همسرم اون همه ناراحت شده بودم ولي هر چي فكر كردم كه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نفهميدم يعني من هنوزم با خودم ارتباط خوبي ندارم و دليل واقعي عصبانيتم رو نفهميدم
ولي خدارا شكر به خير گذشت
توي عيد براي خودم يه كيف دستي كوچيك خريدم كه خيلي نتونم سنگينش كنم و كمي به سر شونه هام كمك كنم ولي كيفه خيلي كوچيك بود و مثل اينكه وسايلم راحت ازش بيرون ميافته چون من كه اصلا سابقه گم كردن وسايل و به خصوص پول رو ندارم فلشم رو گم كردم و يه تراول 50 تومني خيلي دلم سوخت و امروز كيفم رو عوض كردم!
همسري 5 شنبه عصر رفت كوه و ديشب ساعت 9.5 برگشت خونه من تمام عصر رو منتظرش بودم و براش يه غذاي خوب پخته بودم( باقالي پلو با ماهيچه و ژله) يعني غذام از ساعت 4 آماده بود!!!!
برا اينكه حوصله ام سر نره 4 فيلم زيبا ديدم كه بهترينش 50 50 بود و به نظرم خيلي زيبا اومد
بعد اون حرف همسري تصميم گرفتم كلا قيد كادو خريدن رو بزنم چون خانواده هامون هم در جريان مشكلات ما هستن امروز از وبلاگ يه دوست ديگه يه دستور خيلي خوب برا چيز كيك ديدم كه احنمالا اونو درست مي كنم و برا هر دو مامان ها مي برم اين هم ادرس توستر جونام http://tosterr.persianblog.ir/
يادتونه وقتي p شده بودم چه حال خرابي داشتم يه قرص پيدا كردم كه حالم رو حسابي خوب كرد و خوبيش به اينه كه مخصوص همين روزهاست و آرام بخش و .... نيست اسم اين قرص Well Woman هستش به دوستاني كه گفته بودن مشكل منو دارن توصيه مي كنم استفاده كنن
نجارمون كمد ديواري خونه جديد رو نصب كرده و داره كار كابينتها رو انجام مي ده
طرح كمد ديواري ها رو همسرم داده و خيلي خيلي زيبا شدن ديشب رفتيم و ديديم چه كار كرده و من چند تا ماچ
آبدار از همسري كردم
امروز ميان ترم دارم و قراره برا فردا شب خانواده همسري رو دعوت كنم شام بيرون
من بازم تنبل شدم به نوشتن
ديروز ظهر همسر و مامانش رفتن تهران دكتر و شب حدوداي ساعت 1.5 بود كه همسري رسيد خونه من خواب بودم اخه سرم كمي درد مي كرد
تو دانشگاه با دو نفر دوست شدم يكيشون فاطمه است و اون يكي راحله هر دوشون بچه دارن
ديروز راخله مي گفت احساس مي كنه من با تمام وجودم آمادگي مادر شدن رو دارم !!!!!!!!!!!
ديروز چون خونه تنها بودم زودتر از خونه در اومدم بيرون و پياده رفتم باشگاه تو راه با موبايلم آهنگ گوش كردم و به همين شكل هم برگشتم خونه و خيلي مزه داد
ديشب يه برنامه به اسم مهندسي زندگي تو من و تو نشون داد خيلي قشنگ بود و لذت بردم
روزها خوب داره سپري ميشه و كابينت هاي خونه مون هم آماده شده و طرف داره نسبشون مي كنه
چند وقته يه درد عجيب دارم سمت راست كمرم پوستش حساس و درد ناكه و البته احساس مي كنم از داخل هم مي سوزه ( مثل زونا) و كم كم داره به سمت شكمم هم مياد البته روي پوستم هيچ علامتي نداره يه درد كم ولي فرسايشي داره
يه خبر كه نه يه اتفاق جالب ديروز برا من افتاد و اون اينه كه ديروز همسر ساعت 6 رفته كوه و 10.5 برگشته!!!!!!!
فكر كن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تازه عصر هم با مامان و خاله من رفتيم بيرون و با هم يه يه ساعتي بدمينتون بازي كرديم كه خيلي خوش گذشت
برا اون مشكلم رفتم توي قرص هامو گشتم و يه قرص پيدا كردم كه دكتر بهم داده بود و حالم رو خياي بهتر كرد اسمش well woman هستش در ضمن قرص آهن هم مي خورم
روز 5 شنبه هم عروسي دعوت بوديم كه رفتم و دوستان قديمي رو ديدم و از بس كه خنديديم گونه هام درد گرفته بود خيلي خوش گذشت
ولي از همه چيز بهتر اين بود كه همسر ديروز همش پيشم بود هرچند خيلي بهش غر زدم ( دسن خودم نبود) ولي باز هم ازش تشكر كردم
خوب از روزانه هام نگفتم
امروز تولد مامانمه و چون من امروز خيلي خيلي مشغولم ديشب رفتيم خونه شونو كادوشو بهش داديم
در ضمن كادو براش كيك بستني هم خريديم
كلا خوب بود ولي كاش من حالم بهتر بود كلا خيلي پاچه گير شدم اعصاب ندارم و خيلي خسته بودم
مامان خوبم تولدت مبارك نازنينم
ااااااااااااااااااااااههههههههههههههههههههههه
خسته شدم از دست اين پريود و اين به هم ريختگي اعصابم
مي گن ادم از هرچي بدش بياد سرش مياد من هم از اين حالم بدم مياد و تند تند پريود مي شم ديگه اعصاب برام نمونده حالم از خودم به هم مي خوره
مجبورم مي كنه هي از همسريم عذر خواهي كنم
من دوست ندارم پريود باشم
بچه ها شما براي كم شدن عوارض پريود چي مي كنين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه كار كنم دردو اعصابم آروم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
كمك؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ديروز كه نهار رو دانشگاه خوردم و در كمال بدبختي قورمه سبزي بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد هم كه تا ساعت 7 كلاس داشتم كه اون وسط يه بحث كوچيكي هم با همسري كردم كه چرا ماشين رو آوردم!!!!( كه البته بعدا معلوم شد سوءتفاهم بوده)
خلاصه تو كلاس آخر داشتم از خستگي و سردرد مي مردم و داشتم بنامه مي ريختم برا اينكه برم خونه و حسابي استراحت كنم كه ديدم خواهر كوچيكم زنگ زد و يادم انداخت كه بايد براي خريد كادو تولد ممانم بريم بازار !!!!!!!!!!!!!
واي خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به همسر زنگ زدم مي گم بيا حداقل كتابامو ازم بگير مي گه من كار دارم!!!!!!!!!!!! خلاصه با بدبختي رفتم سر قرار با خواهرم و رفتيم كتابامو گذاشتم شركت كه با خودم نبرمشون بعد رفتيم بازار تو بازار مي بينم همسر زنگ زده گوشي رو جواب مي دم ديدم برادر زاده كوچولوشه كه گوشي رو ازش گرفت و شماره منو گرفته( يعني در حالي كه برا من وقت نداشت رفته بود خونه مامانش ) خيلي حرصم گرفت
خلاصه رفتيم خريد و برا مامان يه نيم ست بدل خيلي شيك گرفتيم اميدوارم دوست داشته باشه
بعد با همسر قرار گذاشتم جلو پدر خوب نيم ساعت اونجا وايساديم و هر چي هم يهش زنگ مي زدم مشغول يود كه با خواهرم راه گرفتيم به سمت خونه كه ديدم 300 متر بالاتر وايساده بود!!!!!!!!!
بازم عصباني بودم خلاصه با هم رفتيم و يه كيك بستني برا فردا شب سفارش داديم و خواهرم رو پياده كرديم و رفتيم خونه من تو راه با همسري حرف زدم و فهميديم هر دومون اشتباه تصور كرده بوديم و از هم عذر خواهي كرديم ولي من به خاطر اينكه خاله خانم اومده بود و خيلي خيلي زياد درد كشيده بودم و اعصابم داغون بود گريه كردم
رسيديم خونه من واقعا خسته بودم لباسامو عوض كردم گرفتم خوابيدم همسر اومد بوسم كرد و گفت نمي اي پيشم گفتم خيلي خسته هستم برام كيسه آب گرم درست كرد و آورد و من خوابيدم
الان بهش اس دادم كه ببخشيد ديشب تنهات گذاشتم هم خيلي بدنم خسته بود هم به خاطر p ازرده خاطر بودم دوستت دارم خيلي زياد
يه برام نوشت :من شرايطتو درك كردم ببخشيد كه دير درك كردم منم دوستت دارم
واين لحن صحبت ما با هم ميشه گفت اولين باره كه اتفاق مي افته و من خيلي خوشحالم كه داريم ياد مي گيريم چطور با هم حرف بزنيم و دلخوريهامونو ابراز كنيم بدون اينكه هم ديگه رو بيشتر ازرده كنيم
اين بحث بين ما اولين برخورد بعد از عوض شدن رفتار هامون بود و من واقعا ديدم مهربان بودن نسبت به همديگه چقدر تو روابط هنگام دعوا تاثير داره
خدايا اين لحظات خوب رو ازمون نگير
| Design By : Pars Skin |

